>

دلنوشته ها و خاطرات طالقان با نثر شیوای طالقانی(تاتی)


.
.(توضیحات : عید همتان مبارکااااا...امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و خیر و برکت داشته باشید.... این دی مایی عیدی... بخوانید و بَخِندین..... فقط اینکه این بحر طویل که به طنز نوشته شده مخصوص طالقانیان اصیل هست و حتما میبایست به لحن بحر طویل خوانده بشه .... امیدوارم خوشتون بیاد... )
.
.یکی بَ یکی دَنَبَ... غیر خدا کسی دَنَبَ.... خالک عُذرا اااا....در آن روز بَگُت روووو... تصدق... بُلا گردان چُشمان.... پسر جان... تی یِ ی قامتی قربان.... تویی سرو خرامان..... نزاسته مادری چون تو در این دهر کهن گِوهر یکتا..... همه مردانگی و رافت اعلی.... 
.خالک عذرا به قربان..... خالک عذرا به قربان (همخوانی)
.خالک عذرا که بَ؟؟.... خاله بابا... همان خاله که بَ گت ننه بنت ربابه...سِمیرا.... دتری ناز و فریحا.... چو حوری... چو حوری که بَکَت گردیه از عالم بالا....تو مگو اوست زمینی...که اگر اوست زمینی جمله عالم پیش نامش با اجازه همه هستند اُجــــاره....
.خالک عذرا به قربان.... خالک عذرا به قربان
.گیس او چون دم اسب و رنگ و رو چون گل اسبس.... بدنش چون قُلَح لات اِمینا.... نرم و باریک به بالا....تو مگو چشم که چشمش سحر و جادو.... لب او موج به سنگی دل شَهرو....حال ما گشت به حرمان.... گشته ام محو در آن هشتاد و پنجان.... 
.خالک عذرا به قربااااااااااااااان..... خالک عذرا به قربااااااااااااان
.خالک عذرا بَگت جان.... پسر جان.... سفره یی دل دنیه نان..... تو بَشو شهرک و هاگیر عددی نان....پالکانه چه دهم بر نوه ام نان.... جگرم خون شد و دنیا همه تاریک و سیه چون شب یلدا..... چشم گریان بَپَرستوم پیش شاطُر که عمو جان..... بده پنجاه عدد نان....که مرا جان شده گُسنه .... ویتوم و اوییب بیوردوم به خانه.... 
.
.خالک عذرا به قربااااااااااان.... خالک عذرا به قربااااااااان
.آن سِمیرا ...آن پریوش که بُدم عاشق او بی غَل و بی غَش.....لب ایوان ... گُسنه و در طلب نان.... نگه ش بر نگه افتاد و سراپا مرا گفت سلامااااااا
.مه دلدار سلااااما..
.صنما تورا سلاااماااا
.نور دل تورا سلاااامااا
.شمس جان تورا سلااامااا
.نان ویگیت از من و بر خوان.... به ایوان.... یه کمک پُندیر دیزان....
نوش جان شاه دل و جان.... نوش جان ای بت خندان.... نوش جان ای شه خوبان....
.
خالک عذرا به قرباااااان..... خالک عذرا به قربااااان
.به برش نرم نشستم که زنم بوسه بر آن قشنگه دیمان..... که بگویم که مسیحا... صنما... این دل ویران ... شب و روزان.... به خیالت گشته حیران.... بی تو من عاطل و باطل... بی تومن زهر هلاحل.... 
.خالک عذرااااا به قربان.... خالک عذرا به قربااااان
.ناگهان در بر دلدار.... سیه گشت دو چشمم....که صدا کرد به فرق سرم آن لحظه یکی چووو.... گمانم چوب شوشدار..... شایدا بود هلو دار..... که صغیر خاکان تی یِ ی سر.... که صغیر تیلان تی یِ ی سر..... چه غلط مینی تو اینجا.... خلوته جا... با سمیرا.... 
خالک عذرا به قربااااان...خالک عذرا به قرباااان
.پیر زن گشته بَ رستم.... گرز بر دست تهمتن.... چو میزی قصد بمُردن.... در و دیوااااار بلند است خدایااااا.... راه درشی یَن دَبَست است خدایاااا.....یه کتک سیر بِزی خاله جان عذرا.... همچو فرهاد زدم نعره به کوه و دشت و صحرا.... حال عاشق زده اند قرعه به حال و نام رسوا....
.نه کمر ماند مرا و نه دگر نه سر نه سودا.... 
.خالک عذراااا به قرباااان...خالک عذراااا به قربان
.
.رفت آن دختر زیبا...آن سمیرا.... بعد سالی به اروپا..... شده ام نوحه گر بحر طویل دل شیدا.... که بمانست برایم یادگاری... روی کین قسمت چپ بالای بالا ... جای زخم چوب رستم خاله عذرا...............................
.........................خالک عذراااا به قربان.... خالک عذرا به قربااااان.................. 
.
.شاد باشید....... ...حامد نجاری..........................

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ توسط حامد نجاری

 


.
.ظهر گرم اوایل تابستان بود 
.بچه ها جلوی خونه عمو پرویز بدون اینکه جیکشون در بیاد مشغول بازی با یک سوسک سیاه و چِغِر صحرایی بودند.... سکوت کرخت ظهر بر کوچه های ده حاکم بود....
.عمو پرویز که پر واضح بود نهار چرب و چیلی بر بدن زده زیر سقف کوتاه روی سکوی جلوی خونه ش لم داده بود و مثل همیشه رادیو قراضه و کوچیکش رو که یک متر و نیم آنتن داشت به گوشش چسبونده بود و رادیو بی بی سی گوش میداد
.عمو پرویز سرهنگ بازنشسته ارتش بود و هنوز شمایل و هیات و پرستیژ ارتشی خودش رو حفظ کرده بود و درسته که پیر بود ولی اینقدر ابهت داشت که بچه ها جلوش قلاف میکردند و بجای عَر زدن چونان فیلمهای صامت چارلی چاپلین بی صدا بازی میکردند.....
.تنها صدایی که شنیده میشد صدای نویز رادیو عمو بود و جز خود عمو هیچکس صدای مجری غرقه در دریای پارازیت رو تشخیص نمیداد.......
.عمو انگشتی ماهرانه به موج رادیو زد و پارازیت کمتر شد و آهنگ اِلویس پریسلی با کیفیت نسبتا مطلوبی حال و هوا رو عوض کرد......
.ناگهان یکی از بچه ها که صدای آب رو تشخیص داده بود فریاد زد آب....آب.....آب داره میاد......
.وسط کوچه جوی آب بود که هفته یی دو سه بار از بنده گاه آب میبستند و بچه ها چوب به دست به استقبال آب رفتند و با چوبهاشون راه رو برای آب باز میکردند......آب پشت برگها و چوب خشک های داخل جوی جمع میشد و وقتی با چوب راه رو باز میکردند صدای ریزش آب لذتی وصف ناشدنی به روحشون میداد.......
.صدای آب داخل کوچه طنین انداز شد و روح زندگی جاری شد و آهنگ تجدد رادیو بی بی سی به صورت وصله ناجور در اون فضا درومد........
.چند کوچه بالاتر درخت توتی بزرگ بود و آب با خودش توت های افتاد داخل جوی رو میاورد و بچه ها کنار جوی با شلوارهای تا نیمه کون پایین اومده نشستند و مشغول جمع کردن و خوردن توتها شدند........
.سوسک فلک زده فرصت رو غنیمت شمرد و داخل بوته های تمشک کوچه گم شد و به زندگی سلامی دوباره کرد...
.عمو نظام که مسوول جمع آوری کمک های مردمی برای سر و سامان دادن به منبع آب ده بود سر رسید و عمو پرویز رو یقه کرد.......
.عمو نظام به شوخی عمو پرویز رو به مال تشبیه کرد و گفت : عوهااااا ... تو اینجه چی مینی؟؟؟ صحرا دَ فُرار کُردی؟؟؟... هُرُک پاره کُردی؟؟؟
عمو پرویز :هیچی اینجه نِشتی یَمه گدا رد گرده پول هادی یَم.....خَـــــــــر........
.بعد از رد و بدل شدن افاضات و کرامات با صدای بلند و رسا عمو نظام گیر داد که دو هزار تومون سهمت بمانستیه و الا و بلا بشو بیور کارگرانی پولو نداریم که پرداخت کنیم....
.عمو پرویز که هنوز در سال پنجاه و هفت و بحث های داغ سیاسی مانده بود گفت: هیچ میدانی چرچیل چی میگووووو؟؟؟؟؟
.عمو نظام: ای که چرچیلی بابای کَله..... میگو حالا که نظام اینجه دَرَ بشو سهمتو بیور هادین.....
.عمو پرویز: نخیـــــــــــر...... میگو جماعتی که مُشت گره کوردیه انقلاب مینون بعدش با همان مشت واز گردیه گدایی مینون......تی یِ ی جور....
.عمو نظام: صِغیر گور به گور مگه مونی جیف میخوا بَشو ؟؟؟؟ خبر مرگت خودوتی آب خوردنه.... پس فردا تورو بَبَریم غسال خانه عِو باشه تورو بَشوریم و شله گل تی یِ ی لحدی سر بَنگَنیم.......ور ور نکن بَشو سهمتو ویگی بیور....مونی بَ چرچیل پرچیل مینه....آدوم گردیه.....غلطان....
.صدای زن عمو پرویز هم بلند شده بود که پرویز هوووووی پرویز.... پرویز.... پرویز....
.عمو پرویز که کمرش از لم دادن خشک شده بود در حال بلند شدن با صدای آرام در جواب زن عمو میگفت : ای کفت کاریو پرویز.... زهر مار و پرویز.... ای که این زنکانی دهن دبست گرده گو همه قوه شان بشیه کُتارشانی سر......
.عمو نظام: بشو ....بشو .... بشو تا چو ناخوردی..... این زنکان اگه نباشن که تو شُلوارتَ نیمیتانی جوعر کِشی....
.عمو پرویز رو به نظام کرد و گفت: میدانی چرچیل این زنکانیب چی میگو ؟؟؟
.عمو نظام: ای کله بابای اون چرچیل بشو اون بیصحاب پولو ویگی بیور...بشووووو
.عمو پرویز: میگو زنکان نیمیدانُن اگه گپانشانَ باخُرُن بُ خدا دُله درد نیمیگیرون.... 
.بچه ها هنوز داشتند لذت میبردند و با آب بازی میکردند و غرق در لذت کودکی هیچ کدام از این حرفها رو نمیشنیدند .... بچه ها در این دنیا نبودند ... در بهشتی نیمه دنیوی و نیمه خیالی با آب صحبت میکردند و لذت میبردند.................... حامد نجاری.........

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

 

 

 . .اون روز میرزا کنار آلاچیق کاهگلی زیر درخت زرد آلوی قدیمی داخل باغش نشسته بود و کنار اجاق چایی دودیش رو هورت میکشید...... دو سالی میشد که دیگه از فرط پیری قدرت کشاورزی و باغداری رو نداشت و بچه های میرزا که همشون شهر نشین شده بودند امورات و کارهای باغداری رو به پسر کوچیکه اُستاد نبی نجار سپرده بودند که هنوز ساکن ده بود..... .دو ساعتی طول کشیده بود تا با عصا و کمری خمیده و قدمهایی شمرده شمرده از ده خودشو به باغ برسونه...راهی که تا چند سال پیش ده دقیقه یی میومد..... راهی که هشتاد سال رفته بود و آمده بود... از زمانیکه از باغ و درخت خبری نبود و وقتی نوجوان بود تمام این باغها مزارع کِشت گندم و جو و ارزن بود.... .از سالهای دور زیر درخت زرد آلو مَقَر سکنی بود و اجاق و استراحت گاه صحرا اونجا بود..میرزا که حتی از پشت عینک ته استکانی کهنه ش دیگه سوی چشمی براش نمونده بود هفته یی دو سه بار به بهانه سرکشی خودشو به باغ میرسوند و در حقیقت قدرت عادت بود که میرزا رو اونجا میکشوند..... عادتی به بلندای عمرش .داس استاد خورش رو از داخل آلاچیق بیرون آورد و دستی به تیغه کند شده ش کشید و با سنگ سابی مستهلک و مرغوب شروع به تیز کردنش کرد...... .درب کتری روی اجاق میرقصید و میلرزید و فریاد میکرد..لرزشی چون دستان میرزا از آتش گذر عمر.... .دود غلیظ اجاق هم به روی باد نسبتا خنکی که نوید رسیدن پاییز میداد سوار شده بود و لابلای شاخ و برگهای درختان سر به آسمان کشیده تبریزی محو میشد...... .میرزا داسش رو تیز میکرد و دستهاش توانی نداشت. سنگ رو بر تیغ خسته داس مینواخت و انگاری نوزاد تازه متولدی رو که خوابه نوازش میکرد..... .آدم که پیر میشه و دورانش تموم میشه بیش از اون که در واقعیت زندگی کنه در خاطراتش زندگی میکنه و دنیای خارج رو مثل خواب دروغی میبینه و واقعیت رو همیشه در خیالات و خاطرات گذشته ش حس میکنه.... .میرزا داسش رو تیز میکرد و میسابید و غرق در خاطرات و علف چینی هایی بود که با این داس عرق از بدنش در میاورد و خیالاتی که حضورش ملموس تر از فریاد کتری روی اجاق بود .هنوز هم صحرا براش طراوت داشت ... صدای همهمه های دور رو در این صحرای ساکت و بی رهگذر میشنید....صدای علف چینی ها.... اسبس ریه کردن ها و بند کردن ها و مالهایی که از تشنه گی ظهر تابستان نعره های آب خواهی میدادند و منتظر بودند میرزا اونا رو کنار جوب آب ببره..... فریاد های زنان و جوانان و نوه های نوپا.... خنده ها و دعوا ها.... گندم چینی ها و چپر کشی ها ... دردها و سختی ها و حتی صدای ننه لعیا که میگفت میرزااااا هووووی میرزاااااا........ .میرزا که به لطف پیری در زمان سفر میکرد بلند شد و تیغه داس رو داخل آب زلال جوبی کرد که از زیر درخت زرد آلو رد میشد و همیشه ننه لعیا اونجا ظرف میشست و هنوز هم اون قسمت جوب آب پهن تر بود ...... تیغه داس زیر تیغ آفتاب برق تمییز و جانداری زد و از حالت کهنه گی درومده بود..... انگار جوان شده بود و میرزا یه لبخند رضایتی روی لبهای نحیفش نشست..... داس رو داخل آلاچیق قایم کرد و آب کتری رو روی آتیش ریخت .... دیگه کم کم باید راه میوفتاد و هوا در حال تاریک شدن بود.... سر راه به چندتا درخت پیوندی هاش سر زد و رفت..... .به راهی رفت که در جوانی میدوید و خاک میکرد و اکنون پا میکشید و خاکی میشد... .فردای آن روز بر آلاچیق و درخت زرد آلو صدای خفیفی از ده میتابید..... صدای بلند گوی مسجد که قرآن میخواند..... .باغ و درختان و راه چون یتیمانی بی صاحب بغض کرده بودند .چند سال گذشت و تمام باغ های میرزا بصورت نیمه خشک درومد .. زمینها بین وراث تقسیم شد و اون باغ درخت زرد آلو به غریبه یی فروخته شد.....غریبه یی که از دهاتی خیلی خیلی دور بود و حرف زدن و لهجه ش برای این خاک و آب نامانوس بود..... ظهر یک روز تابستان غریبه دهاتی با کاروانی از همشهری هاش برای تفریح به باغ زرد آلو اومدند.... دهاتی نقشه قطع درختان بی خاصیت تبریزی و ساخت ویلا و استخر رو برای فک و فامیلش توضیح میداد...... غریبه ها میخندیدند و شاد بودند.... .همان شب درخت زرد آلو ی کنار اجاق میرزا تا صبح شیره های عسلی رنگ شفافی به روی تنه اش ترشح کرد و سال بعد دیگه نه برگی زد و نه شکوفه یی بر شاخسار خشکش جوانه کرد................................. حامد نجاری.............


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری


.
.اگر که سال را به عبارتی سیصد و شصت و پنج روز متصور گِردیم حقیقتا در سال یک طالقانی اصیل مقیم مرکز سیصد بار این جاده رو هی میشو هی میا ...هی میشو هی میا.....
.جالب اینجاست که در طول سالها رفت و آمد در این جاده معمولا در نقاط خاصی دیالوگهایی گفته میشه که اگر هزاران بار هم که بِشی همان نقاط همان حرفان هستَ.....
.فی المثل چندتا از این دیالوگانَ خدمت شما عرض مینوم.....
.هر وقت از کردان رد میگِردیم مایی آقا میگو جاده جدید اگر ایشالا جان راه کوعه از اینجه میخوا بِشیم طالقان..گور به گوران دزدی یانشان نیمی یَله گوووو......
.
.دو راهی سر اگه چشمش به اون وانتیانی که هندوانه و خربزه میروشون بَکوعه که هرچی فاهشه بدبختانی نثار مینه.....پدسسوخته دزد سگان..... پسر جان اگه گُسنگی دَ بمُردی این پدسسوختان دَ هیچی ها نیگیر..................حالا چی؟؟؟.... هجده سال پیش یک کیلو خیار اوشان دَ بخرستیه مَثَل کیلویی هزار تومنه بدایه هزار و سیصد تومون.........
.بعدش زیارانی دل که هفت هشت تا از این سرعت گیران دَرَ و هر سرعت گیری سر خلاصه روح پدر اون کسیکه اینانو بزیه یه قشنگه دعا فاتحه میخوانه....... 
.بعدش اون دِ بعد تا گردنه اصول رانندگی رو یاد آوری مینه ..... دنده دو بَشو... دنده سه بَشو.... ماشینی بابا رو دروردی.... سبقت نیگیر.... گُه بَزَنن این بیصصحابه کامیون کجه د سبز گِردی بَکَت مایی پیش؟؟؟ و خلاصه از این حرفان........
.
.صمغ آبادی سر خاطرات اون قهوه خانه و ترمینال قِدیم رو تعریف مینون که مینی بوسان توقف میکوردون..... حقیقتا این صمغ آبادَ رد کُردُن مکافاته..... مخصوصا فصل انگور دی باشه و همشان دی عاشق انگووووووور....... وایَس... بُدار...بَشو... دنده عقب بَشو اونه یی انگور عسگری بَ.... اینه یی سر جعبه هان خجیره و هرچی وَپَلاسیه رَ دکوردیه جعبه یی بیخ.... بشو همان اولی.... حالا میخرن و حتما یه خوشه باید ماشینی دل باخُرُن..... بشو صُندُق عقب دبه آب رو بیور..... بیچاره مینون..... پشیمانی مینگنُن آدَمَ.....
.قبل از گردنه دی یه پیچ دَرَ هر وقت اون پیچی سر میرسیم نصیحت مینه که مراقب این پیچ باش.... تو چب آدوم نیمیگردی.... هر لا باید تورو بَگَم؟؟؟؟......
.سپس میرسیم به فلان دره.....اکبر دره....سیمین دره...غلام دره....حالا قضیه چیه؟؟؟؟......یه بدبختی مینی چهل سال پیش یک بار تصادف کوردیه و ماشینش بشیه اون دره یی میان...اون دره به نام اون بینوا نامگذاری گردیه و هر وقت اونجه رد میگردون میخوا بلند نام اون دره رَ صدا بزنن..... غلاااااااام دره.......انگار قبرستانی سر حکم فاتحه خوانیه.....
.بعدش که سد پیدا میگرده و یک اظهار نظر کارشناسی در مورد میزان آب سد مینون و چهارتا لیچار و نَرفین به بانیان احداث سد که طالقان رو ویران کوردیه....البته به شخصه این قسمت رو دوست دارم.........
.بعدش دی اون بیصصحابه ضبط رو خاموش کن و شهرک و بدار تا نان هاییریم و یک ساعت الافی .........
.البته قبلا که جاده از زیدشت رد میگِردی دیالوگان مخصوص به اون بیصصحاب سرجیری دی بَ..... هرکس ماشین جدید میخرست میگُتُن تا سر بالایی زیدشت نِشی معلوم نیه این ماشین قوه داره یا نه.......
.تا چند وقت پیشان گمان میکوردوم فقط ما این دیالوگانَ داریم..... نگو همه هم اِچینون...... تازه مایی وضع خیلی خوبه....... یه بنده خدایی میگفت مایی ننه هر وقت میشیم طالقان قبل از هر پیچ میگو *** پسر جان یه بُق بَزَن *** حالا تو حساب کن جاده طالقان چندتا پیچ داره و مایی ننه رفت و برگشت چند بار میگو پسر جان یَک بُق بَزَن.....
.یه بنده خدای دیگه میگفت مایی آقا هر سری گردنه رو سر جیر میخوا بِشی میگو پسر جان دوتا ترمز بَزَن ترمزانت خراب نبو بشیم دره یی دل..... انگار این صد کیلومتر تا اینجا ترمز هویج بیه......... حالا شمایی دیالوگان چیه ؟؟؟؟ ..............حامد نجاری...........

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

.
.
.بیصصحاب مایی محله یی میان یه سفید کَله گربه دَبَ روباهی قایده......
.همینکه ایوانی سر سُفره واز میگِردی این بیصصحابی میو میو دی در میومی.....
.یه لقمه غذا رو کُفتمان میکُرد...... هرچی اویی پیش مینگتی دی یه لقمه چرب میکُرد و از اَسسر میووووو میوووووو........
.
.این بیصصحاب خیلی زرنگ دی بَ.... همینکه اورو دُمالا (دنبال) میکُردی جُفت میزی دیفالی سر و از اونور میشی شیروانی بیخ و از اون سر میپَرُست بِومی سر و یه سوراخ کوپایی( کوپه علف بر روی پشت بام) دُل دَبَ و فی الفور میشی اون میان............
.
.مسیرش مشخص بَ.... این راه اویی چُشمِ کَت گِردی بَ....... روزی هزار بار این مسیر رو رفت و آمد میکُرد...... 
.یه روز مایی ننه آبه گوشت درنگتی بَ و جاتان خالی از اون خجیره آبه گوشتان..... این بیصصحاب اِندی میو میو کُرد این غذا کُفت و زهر مارمان گِردی و مایی پَس رجه دَ جیر شی....... بَتوم خلاصه تویی بابا رو در میوروم..... هرچی عقل کار بِزی یَم ...بِدی یَم اینه یی حِریف نیمیگردوم..... نیمیشا این بیصصحابی سر رو کلاه بَنگَنی.............یه یالی قایده عقل داشت.... همین چُشمتی دُل نگاه میکُرد حالی یَش میگِردی تو میخوا اورو نِهیب کنی یا میخوا اورو مَثَل غذا بِدی یِ ی باخورَ....... رُوانشُناس بَ.... همین کیش تفنگ دستت میدی فُرار میکُرد......خیلی عاقَل بَ
.
.یادوم کَت چند روز پیشان که رفیقانومی همرا برای شیلانُک دزدی باغ بِشی یِ یم در مسیر همیشگی که ما دی اون کله گربه یی جور راه مَقَر داشتیم. یه شاخه و خشکه چو راهی سر کِتی بَ و مُن دی اورو نِدی یَم و وَراگیت مایی کله مَله داغان گِردی... بَتُم همین بُلا رَ این بیصصحاب گربه یی سر در میوروم.....
.بِشی یَم کوه و کَندان یه قشنگه گَوَن خشک شده گیروردوم که تیغانش شمشیری جور میمانست...... به یه بدبختی اورو دروردوم و بیوردوم خانَه...... بِدی یَم هرجا بَنگَنوم این گربه اورو مینه..... بِشی یَم بومی سر و همان سوراخی که کوپایی دل دَبَ بوته گَوَن رو دَکوردوم و خجیر چویی همرا دی بِزی یَم قشنگ بَشَ اون میان........ 
.ظهر گِردی و سفره واز گِردی و سر و کله ش پیدا گِردی...... همین پیش بیومی بَپَرستوم و اورو دمالا کوردوم و دوتا دمپایی دی اَلَک کوردوم و کله گربه بفهمست این تو بمیری از اونان نیه..... تیش بیگیت و بدو بدو بَپَرست دیفال و شیروانی و بومی سر و بدو بدو بدو دلشی سوراخی میان ........... :))))
.
.یهو بِدی یَم سوراخی دل چنان جیغی بَکِشی و نعره یی بِزی که اگه بیلی همرا اویی کمر میزی یَم اِچین فُریاد نیمیکورد....... از یه طرف خنده م بیتی بَ از یه طرف دلم بَسوتی بَ....... از سوراخ درومی و سرشو پیت میدا و بدو بدو بِشی اون کُناران بَنُشت...... دستشی همرا سر و کله شه ناز میکُرد و خُرناس میکشی...... یه دل سیر بَخِندی یَم.... بیصصحاب.... اون د بعد از بیست متری منو میدی فُرار میکُرد...... خلاصه این مایی تجربه گِردی که همیشه راهی رو که شناس دی هستی چشمانته واز کنی..... همیشه در یه پاشنه یی سر واز نیمیبو و اونچه تدبیر مینی و یقین داری زمانه یی تقدیر باطل مینه...................................حامد نجاری...........

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

.
.
.از قاب شیشه جلوی ماشین افق جاده پیش رو نمایان بود 
.دو طرف جاده در آغوش سیاه ظلمت شب بود. مه سفید رنگ و خشکی بر روی جاده نشسته بود .گویی به غباری غلیظ بیشتر میمانست و حتی باد هم نمیوزید و سکوت و آرامشی دلچسب چون آغوش مادران به هنگام خواب بر جان مینشست.
.
.رخوتی شیرین چون نشئه دود تریاک از نگاه خیره و طلسم شده ام به نقطه دور دست جاده بر پلک هایم میریخت و نوری روحانی در آنسوی این مه غبار گونه که روشنایی مقدسی به افق پیش روی در جاده داده بود... نوری که مژده مقصد میداد
.
.مقصد دهکده یی بود پر از تپه های سرسبز و مردمانی زیبا روی و آرام ...... و در آن دهکده کسی سخن نمیگفت...... سخن به نگاه بود و به حس... بر روی یکی از تپه های سبز به زیر درختی بزرگ و تنومند در تاریکی آن شب خبری بود...... اندکی نور روحانی بر سر آن تپه سبز میتابید ...بر گرد یک سینی بزرگ دو مرد و دو زن زیبا نشسته بودند... مردان با لباسی کتان و سپید و زنان با ردایی توری ..... توری که پوشش اندکی بر تن عریان آن زنان زیبا بود..... 
.داخل سینی بزرگ چند انار بود.... در آنجا رسم بر این بود که زنان از مردان خواستگاری میکردند و سپس مردان انار داخل سینی رو قاچ میکردند.....
.زن جوان نور روحانی رو به خدمت گرفت و سرخی موج لبانش را بر گردن سپید و سینه های برجسته و چابکش ریخت......
.سینه های برجسته یی که میتابیدند و گویی جنس و طبعشان از لطافت نور بود و تا بدان روز فقط موهای لَخت و بلند و خرمایی رنگ زن زیبا بر روی آنها غلطیده بود 
.مرد جوان دریافت که او میخواهدش
.اناری درشت قاچ کرد اما انار درشت گندیده بود
.انار دوم را قاچ کرد اما آن هم گندیده بود.... انار سوم را چهار قاچ کرد اما فقط یک قاچ اون سالم و قرمز بود...
مرد جوان دانه های قرمز رو به دندان کشید ... زن جوان بر روی سبزه های تپه در زیر نور روحانی نفس نفس میزد و عرق کرده بود
.سینه های سپید زن زیبا سرخ شده بود و بدن ظریف و بی رمقش در زیر تور میدرخشید .خسته بر روی تپه افتاد.......
.مرد شوفر که غریبه بود و برای این دهکده نبود از دور زن زیبا و بیهوش رو بر روی تپه دید و مدهوش دوید و بر سرش رسید.....
.در آغوشش کشید و از زمین بلندش کرد.... زن جوان به قدری ظریف و نحیف بود که گویی وزنی نداشت.... موهای بلند و خرمایی رنگش همچو باران صاف و آویزان بود و سینه هایش گویی بزرگتر و برجسته شده بود و پاهای باریک و بلند و به هم تنیده اش شعر نابی میسرود....
.تن بی اراده و نحیفش مطیع دستان مرد شوفر شده بود... مرد شوفر زن رو به داخل ماشینش برد و از اون بهره کشید و زن زیبا رو چون گرگی درید...... زن زیبا به حد مرگ درد میکشید و گریه میکرد.....مرد شوفر خسته شد و به خواب رفت و پس از چندی که از خواب پرید زن زیبا در آغوشش تبدیل به تنه درختی خشکیده شده بود و پوست تنش آبله های چرکین زده بود...... مرد غریب نمیدونست این زن زیبا برای آن مرد زیبا بود و مردمان این دهکده جنسشان معنا و تجــــلی بود....
...................................حامد نجاری................................

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

 


.
.(برگرفته یی خنده دار )
.
.دم ظهر بود که رسیدیم شهرک و طبق معمول غصه نان بود و نگه داشتیم که مایی آقا بَشَ نان هاییره.
.زمانیکه از گردنه به سمت طالقان سرجیر میشی در حالیکه محو و مسحور عظمت شاه البرز زیبا هستی و انگار موتور ماشین هم در سر پایینی آرامش دیگه صدایی ازش در نمیاد اولین صحبتی که میشه این هست که نان داریم؟؟؟ نه نداریم... پسر شهرک بُدار نان هاییریم...
.اون روز وقتی که به شهرک رسیدیم طبق معمول بعد از کشیدن ترمز دستی چهار در ماشین یهو باز شد و پنج نفر سرنشین در کسری از ثانیه پیاده شدند و چنان پرندگانی که از قفس میگریزند نفهمستوم کُجه دَرشی یَن....... فُرار کُردُن...... هرکس دی یک چی رو ویانه مینه و قیشی جور درمیشو..... 
.یکی نان...یکی هوا خوری.... یکی کُش دَکوردُن.....یکی من برم ببینم مامان کجا بَش و یکی دی سیککار بَکِشی یَن.........
.
.نمیدانم درب صندوق عقب چجور باز شد.... حالا پیاده میگردون جای خود نمیدانم این بیصصحاب ماشینی دران رو باز مینگنن و نمیبندن...؟؟
.پیاده شدم و درب ها رو بستم و درب باک رو دی چک کردم که محض احتیاط بسته باشه و بنزین هوس درشی یَن نکرده باشه.....
.درب ها رو بستم و ماشین از اون حالت ماشین های عبدالاباد که برای فروش در و پیکرش رو برای خریداران باز میگذارند درامد و یک جا خجیر پارک کردم و بد جور گُسنه م کوردی بَ و کالا کِتی بی یَم.........
.
.رفتم دکان آقای اجـــــــــــلالی
.
.سلام و علیک و خوش آمدی و قفسه هانو نگاه میکردم یک چی پیدا کنم و باخوروم...یهو چشمتان روز بد نِینه بِدی یَم یک پیر مردک با کمری خمیده و بیل به دست بیومی و یک مشمع قند رو بَنگَت پیشخوانی سر و بسیار ادیبانه و شمرده شمرده داد زد :
.جناب آقای اُجلالــــــــــــــــــی چِب گُران فروشی مین؟؟؟؟ 
.
.چنان ضمه غلیظ و زیبایی بر سر الف اجلالی گذاشت که حافظ بر الف قامت یار نگذاشته بود... مایی خنده درومی......
.جناب آقای اُجلالی چب گُران فروشی مینی؟؟؟ یک کیلو قند مُنَ بُدای دو هُزارر تُمُن... جَری دُکان میدیه یَک هُزار و هشتصد و پنجاه تُمُن....چب گُران فروشی مینی؟؟؟
.آقای اجلالی پیش بیومی و گفت: پدر جان این قندان حبه یه....گُرانتَرَ...اون قندان فَله یه.... عِوهااااا اونجه اون سه خطه گونی یی دُل دَرَ....اینان فرق مینه....پیر مردک که سوزنش رو صفحه خراشیده گیر کرده بود و خون جلو چشمهاش رو گرفته بود گفت : هیچ این حرفان نیه..... جناب آقای اُجلالی چِب گُران فروشی مینی؟؟؟ 
.
.هرچی بنده خدا توضیح میدا پیرمردکی سر در نیمیشی و خلاصه پولش رو پس بُدا و پیر مردکه در کورد......
.حالا مُن دی اِندی بَخِندی بی یَم روده هانوم بِسوتی بَ........یه بایره کیک ویتوم و بَتوم چندی میگرده؟؟؟ بگُت : دویست تُمُن.......
.بَتوم : جناب آقای اُجلالی چب اندی گُران فروشی مینی.......... آقای اجلالی که کارد مینگتی قُرتشه خون در نیمیومی بَگُت : صِغیر خفه گرد مُنی اعصاب داغانه بشو رد گَن تا یک بُلا تی یِ ی سر در نیوردوم ....بِدی یِ ی بِزی یَم تورَ بَکوشتوم ... بشو رد گن ...بشو..........
.ما دی فرار بر قرار ترجیح دادیم و از شهرک تا گوران ماشینی دل میگُتُم جناب آقای اُجــــــــلالی و مایی آقا ننه دی میگُتُن : ای کفت کــــــــــــاری ........ شاد باشید...........................حامد نجاری.........

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

 


.
.والا بُ خدا ما یَک اسم ویشتر نُداریم و او دی حاموووت..... امبا نحوه و لهجه صدا کُردُن خیلی توفیر مینه...... 
.مخصوصا مایی ننه جان..... 
اینکه آمرانه بگه حاموووت که خب طبیعیه.....
اینکه با داد بگه حاموووت که این مورد یه مقدار خطریه و یعنی یه گندی بار بیوردی بیا تا تی یِ ی بُنا رَ دروروم....
اینکه با تعجب بگه حاموووت که خب چندان خطر نداره و یقین در حد یک سوال تمان میگرده
.امبا برمیگردیم به همان داستان مشتی آقا که صدا کنن حاموووت جااااااان...حامووووت جااااااان..... خدا اون روز رو نیوره ..گرگ بیابان اون روز رو نِینه 
._چیه؟؟؟باز چه نقشه یی ماییب بَکِشی یِ ی اچینی جان جان مینی؟؟
._ای کُفت کاری.. بشو اون بیست و هشت تا پرده رو بَشوردی یَمه ویگی اوزان کن..مایی قد نیمیرسَ...تو دراز داهولی....بشو ود ود نکن ....
.قاطعانه شماییب عرض مینُم که عالُم بَگَردی هیچ کاری گند و گه تر از پرده اوزان کُردُن مخصوصا نزدیک عید که خانه تکانی مینُن نیــــــــــــــه
.تو مُنَ بَگو ده تا مشتی آقای کُنده رَ تبر بَزَن و لاپ کن ولی یَک دانه این بیصصحاب بُمانده پرده رَ اوزان نکن...
.اول میخوا دو ساحَت منت کشی کنی که بابا جان یه دوپایه یی سه پایه یی چهار پایه یی هادین پایی بیخ بنگنی
.بعدش مینی چهار پایه یی دیم خُرابه.... کُتاهه و دوتا بالش و متکا اویی سر مینگنی.... بعدش یَلُنچی یانی جور میشی اویی کله و حواست میخوا شُش دانگ جمع باشَ جیر نَکوعی.....بعدش این سرنگون پرده یی قلابانَ دکنی اون بیصصحاب میل پرده یی میان.... هرچی اورو میکشی حرکت نیمینه...میخوا به ضرب و زور اورَ حرکت بدی....این وسطان مینی یه گیره دِنی و ماشین لباس شوری یی دل بَکَتیه....
.ننه داد میزنه وایَس تورو هادی یَم... حالا در اون وضعیت رو هوا میخوا نیم ساعت صبرا کنی گیره پیدا گرده و دبُندی.....
.شانان سرا میکوعه ....نفس در نیمیا..... بالانت سرکتیه....پاهانت لَس گردیه....حالا تا میای آخرین گیره هانو دَکُنی که تمان گرده ننه داد میزنه وایَس....اون وسطی پرده یی چینان خوب وانَستایه.....قیقاجه...درور از اَسسر جا بَزَن
_کجا؟؟؟کو؟؟؟؟ آخه ننه جان چین با چین چه فرق مینه؟؟؟به پیر و به رب و کعب هیچی نیمینوم....بُ خدا ساق وایسایه....
_شما مردکان همتان غولید....این چیزان چه حالی یَتانه؟؟؟ درور....درور....حالا با دست هرچی اورو صاف مینی دی قبول نیمینه....
.هیچی ..مجبور میبی همه رَ دروری و روز از نو روزی از نو...... حالا تُمان میگرده یَک ساعت میخوا همانجا دُباشی تا این بیصصحاب هُرُک و بندانی که میل پرده یی سرو کین دِمبَندون پرده در نشو پیدا گرده و دبندی.....
.کدام گور به گور این سنت خانه تکانی رو دروردیه نیمیدانوم.... آخه پرده بشقاب نیه گو.... دست پیته نیه گو.... قاشق چنگال نیه شما هر شش ماه در میورید میشورید.... هر چهار سال ...پنج سال آدوم اورو میشوره..... خودوشیب اونجه اوزانَ...چه بکار شما دارَ؟؟؟؟
.حالت عادی میگوعَن مردی که خانه یی دل دباشه مرد نیه....دو زار نمی ارزه....چطو این جور موقان مرد میخوا خانه یی دل دباشَ؟؟؟ وُ لا....
.به تمام مردکان نِصیحت مینوم حتی فکر تقلب رو دی از سرتان در کنین . اگه یک گیره پرده جیر کِتی باشه و شما یواشکی اونو رد کنین بعد از نصب پرده دست به کمر وامی یَستَن و دقیقا مختصات اون نقطه یی که گیره دنی رو مشخص مینون و حکم مینون پرده رَ دروری و گیره رَ دبندی.....نیمیدانوم اینانی خلقت چُ جورَ؟؟؟.... قربان خدا گردوم.... خدااااااه.....خداااااااه
.حالا بجای دستت درد نکنه قرقر مینوم که چب اندی قرقر مینی....وقتی شما خانه دِنی یِ ین همه این کارانَ ما مینیم و صدامان در نیمیا....
.بابا جان مردکانی خلقت و فیزیولوژی فرق مینه......بُ خدا فرق مینه..... ما نیمیتانیم یه لنگی سر گیره دَبَندیم..... شما میتانین...ما نیمیتانیم...چطو ما نیمیتانیم بُزایم...یا شما نیمیتانین کُمانَ بار دَبَندین...خب خدایی خلقت اچینه... غلط گو نکوردیم مرد گِردی یِ یم....
.حالا ننه مان کم بَ مایی زُن دی اضافه گردیه..... صد رحمت به مایی ننه...اویی پیش اقل میتانستیم یک در هزار درشیم.... خدا بداره اینه رَ....اینه یی دست دَ هیچ جور نیمیشا تِکِیم باخوردون.....نه کلاه سرش میشو...نه تقلب میتانی کنی.... طالقانی زنکان خداااااااه..... خداااااااااه......کُلانتر....کُلانتر
.طالقانی مردکان بمیرم براشان اندی درون سال به دُوازده ماه صداشان یک گربه کته جور درا میو میو .....نتیجه اینکه ما دو مُندل کار داریم.... یکی کار سخت... یکی کار گند.... پرده اوزان کُردُن گنده کاره....الان دی نزدیک خانه تکانیه.... از همه زنکان عاجزانه و مخلصانه اُستُدعا و تمنا مینوم این مظلومه مردکانَ گندِ کار ها نِدین.....کار سخت ایراد نیه...امبا گند کار نِدین.... و از کادر خارج میبووووووووووووووووم......:)))
.................حامد نجاری....................

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری
 


.
.بِشی یِ یم آزمایشگاه .... آزمایش کُش شُناسی( ادرار)
.
.قبلش کلی چایی و آبمیوه باخُردُم که خیر سرشان اوشانی مغموم نگردُم..... اول بسم الله اوشانو سُلام کُردُم یه فیش مُنُ بُدان ...چهل و پنج هُزار تُمُن.... کُش بند گِردی یَم...
.
.القصه که بِشی یِ یم صفی میان و مایی شانس و اقبال یَک پیرمرد نود ساله مایی پیش بَکَت.... بَگُتُم پدر جان تو دی میخوا زُن بَبَری؟؟؟....چپ چپ مُنُ غضب کُرد و بَگُت صِغیر مُن نیمیتانُم راه بَشُم... زُن کُجه دِبیه...؟؟ برای جواز دُکان بیومی یَم آزُمایش بِدی یَم.... 
.پیر مردکی نوبه گِردی و اویی بالو بیگیتیم که پُلان دَ جیر نَکوعه... راهی کُردیم و دُلشی...
.
.ده دقیقه بُگذشت بیرون نیومی... یک ربع بُگذشت بیرون نیومی...نیم ساعت بُگذشت بیرون نیومی..... داد بِزی یَم آقای آزمایشگاه نیم ساعته ما میدان دِریم...خسته گِردی یِ یم... یه پُرتو بِزی یَن مگه چِندی طول داره؟؟؟؟
.مردک بَگُت مُن چُ کنم؟؟؟ استکان رو دست گیتیه و هرچی خُدُشَ میشقاله کُش بند گردیه... پیرمرده... صبر کنین.....
.
.خلاصه بعد از یَک ساعت بیرون بیومی و بَگُتُم خدا قوت... خسته نُباشی... خلاصه پُرتو بِزی یِ ی؟؟؟ بَگُت نه...نیومی... آقای آزمایشگاه بَگُت لیله جان دستشو ویگیر و بَبَر بوفه یی پیش یه دوتا چایی باخُره....شایدا مُعجز گرده... اویی بالو بیگیتوم بَبَردوم بوفه یی پیش آقا چایی باخُره....
.حولیب وَگِردی یَم و دُلشی یَم.... بِدی یَم یه مردک اونجه نِشتیه عزاییلی جور... سیبیلان از بُنا گوش درشیه... یعنی اگه نصمه شو اورو بِینی قبض روح میگِردی... جلاد چنگیز خان دی اِچینی وحشتناک نَبَ... تازه بفهمستُم پیر مردک چِب کُش بند گِردی بَ....
.با صدای کلفت مُنُ بَگُت استکان رو دست گیر و مُنی چُشمی پیش کُش دَکُن...... بَگُتُم قربان اون سیبیلان کُردیت بشم.... اینطِور که نیمبو... تو چِب اِچین بی تکلیفی؟؟
.بَگُت قانونه... خیلی آدومان تقلب مینون... قانونه.... 
.خاکان قانونتانی سر... این چیه قانونه؟؟ .... همه قوانین مملکت اجرا میبو فقط بُمانستیه کُش کُردُنی قانون؟؟؟؟ سه هزار سه هزار میلیارد بیت المال رو دِمینُن جیفشان قانون دِنی....حالا مایی کُشی سر دی قانون اجرا مینین؟؟؟؟ 
.
.خلاصه اورو راضی کُردُم که حداقل کینه پشتش کنم و به هر حال محموله رَ تقدیم حضورش کنم.....
.حالا هرچی تقلا مینیم مگه در میشو؟؟؟.... خرسی جور مُنی پشت خُرناس میکِشی.... به یه بدبختی عملیات انجام گِردی و یه قشنگه کُش اورو تحویل بُدام...
.
.خلاصه که دَرِومی یَمو یَک ساعت بقیه آزمایشان و بُدام و موقع بیرون بِشی یَن پیر مردک هنوز بوفه یی پیش نِشتی بَ و هفت هشت تا چایی باخُردی بَ و خالی استکانان چایی اویی پیش دَبَ................................... این دی مُنی خاطره.....:))))..........شاد باشید
.(عکس از برف در کوچه های تجریش یعنی اگه این خُنُکی دل بِشین آزمایشگاه نیازی به چایی و آبمیوه ندارید:)))

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری


.
.صبح شیرین تابستان بود و با اِسی و مَمَلی کیش تفنگ به دست به دنبال سار و گنجشک سر به آسمان کوچه های گوران رو گَز میکردیم و انگار پرنده ها مشام سگ گرفته بودند و از چند فرسخی بوی مارو حس میکردند و فرار میکردند.. نه فقط پرندگان که جمیع حیات وحش طالقان از کرم خاکی و توسنگال تا قورت ماقه و لل و گُشک و کشکیرک تو گویی تفاهم نامه حفظ بقا امضا کرده بودند و نزدیک شدن مارو به هم خبر میدادند و چنانکه جن از بسم الله میگریزد جانوران از ما میگریختند....
.وجنات شکارچیان داشتیم و غافل از آنکه آن روز ما نه صیاد که صیدی بودیم که با پای خود به سوی دام مشتی آقا میرفتیم....
.جلوی خانه مشتی آقا یک ایوان بود که از داخل اون ایوان درب ورودی خانه مشتی آقا بود... ایوانی که نیم متر بالاتر از سطح کوچه بود و شباهتی به قهوه خانه های سر راهی در فیلمهای وسترن داشت....معمولا همیشه چند بند اسبس داخل ایوان بود که معلوم بود بچه های مشتی شب قبل از صحرا آورده بودند و باید رو پشت بوم میرفت که کم کم کوپا چیده بشه....از اقبال بد گذر ما به اونجا افتاد..... مشتی یک بایره گلیم پهن کرده بود و تو ایوان نشسته بود و چایی سیاه شده تو استکان کمر باریکشو هوووورت میکشید.... از پشت عینک ته استکانی نشنال همه پیرمردهای طالقانی مارو دید و گوشه چشمش برقی زد و با کمال تعجب شروع به قربان صدقه جوانی و قد و بالای تو رعنا بنازم ما کرد....خب ما هم که از این جماعت جز نکّن و گُم گَن و آسوده باش و صغیر و یتیم و فاهش و کتره چیز دیگه یی نشنیده بودیم پاهامون سست شد و با چشمهای از حدقه درامده محو تصدقات شده بودیم و وایستاده بودیم و انگار به خر . چین اول ینجه داده باشن حظ میکردیم....
.آففرین جانه پُسران...خدا شمارَ بُدارَ....ماشالا..ماشالا..هر کدامتان مررررد...حالا گو اِندی آقایید عمو رو یک کمک مینید؟؟....عمو شمایی تصدق گرده ببین میتانین این بیصصحاب کُنده رو لاپ کنین>؟؟عمویی کمر درد مینه شمایی جور جُوان نی یَم گووو.. خیر از جوانی و پیری یتان بِی نین.....آبّاریکلا جانه پُسّران....هرکدامتان یَک خُرسی حِریف هستین...این گو شماییب کار نیه.....تعریف از عمو و خر شدن از ما...
.انتهای ایوان یک کنده بود که یک متر و نیم فقط شعاع داخلیش بود.... کنده یی که اگر روی قاطر میذاشتی قاطر میخوابید.... نیم ساعتی مشغول نظاره عظمت این کنده بودیم و اگه توت خشک های به ارث رسیده از صد سال پیش جد پدری مشتی آقا که به زور تو دهنمون کرده بود نبود از تعجب زبانمون بیرون میافتاد.... نمیدونم توت خشک بود یا شن و ماسه!!!! که هرچی تو دهنمون نگه میداشتیم خیس نمیخورد و انگار مشتی آقا از سر تدبیر اونهارو تعارف کرده بود که مایی دهن دَبَست باشه.....
.خلاصه که خامی نوجوانی و خر شدن و غرور و غیرت عهد شباب و تبر و ضربه های بی امان ما به جان کنده...... نه کنده درخت تبریزی...نه کنده توت...که کنده سرنگون گلابی بیصصحاب بود.. صد رحمت به سفتی و استحکام چوب گردو.... حالا اون به درک که چهار طرف کنده هم گره های درشت و سخت بود ... وقتی تبر میزدی انگار به سنگ و آهن میزنی... یک ربع..نیم ساعت..یک ساعت ..دو ساعت ..سه ساعت...تبر بر تبر...نوبتی تبر میزدیم...مثل اسب یورتمه رفته تمام بدنمون خیس عرق شده بود و لباس به تنمون چسبیده بود.... پوست سیاهمون از عرق برق میزد و از پوستمون حرارت بیرون میزد....هرچی مگس تو گوران بود رو سر و صورت ما جمع شده بود ... تبر بود و صدای هن هن و نفس نفس ما.... البته گاهی عنایات و افادات و راهنمایی مشتی آقا که پســــــــــر اونور بَزَن....بیخشو بَزَن.... نی یَل کینش طِو باخوره... آباریکلااا پسر... ماشالا... قایُم بَزَن.... قایُم...هووووورت چایی.... قایُم...آهاااا..... صدای تبر...قایُم........ آماشالا جان پسر.....ببینم میتانین این بیصصحابی حِریف گِردی یا نه.....
.خلاصه که مشتی آقا لم داده بود و تا میدید ما خسته شدیم شعله تعاریف و تمجید رو زیاد میکرد و از فلاکس یا فلاسک زنگ زده ش که به گمانم برای نیروهای متفقین جنگ جهانی دوم بود چایی میخورد و ما هم عین سه تا احمق کودن تبر میزدیم و انگار مدال المپیک برای ما کنار گذاشتند.....کم کم آخرای کار که شد دیدم عمو دولا شده و گوش هاشو تیز کرده ... دیگه کنده صدای مرگش میومد...ولی ما حالیمون نبود...یهو دیدم عمو از جاش بلند شد و اومد و تبر رو از ما گرفت ...
.....بِشین کُنار....بِشین کُنار..... مثل اینکه شمایی کار نیه..... شما گِو نیمیبین گِوگَل بِشین......وایَسسین و تُماشا کنین....نفس میزدیم و خون تو مغزمون جمع شده بود و همه چیز رو متوهم میدیدم.... 
.عمو یک ضربه زد....دو ضربه.... ضربه سوم رو که زد کنده نصف شد.... چند ضربه استادانه دیگه زد و کلا کنده خورد شد..... 
.فاتحانه تبر به دست مارو یک نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت : بَتوم شمایی کار نیه... عسه هی خودتانَ کین کُتانین..... ما هم دهنمون باز مونده بود که عمو با این پیری چه زور و قدرتی داره ... حالیمون نبود که کار رو ما کردیم و از سر تدبیر نتیجه رو عمو گرفت....و این اولین تجربه از مفهوم بورژووازی بود.... آن گذشت و انصافا دیگه خر نشدیم و گول جانم و دلم رو نخوردیم ..... بر فاهشو کتره خنده میکردیم و از جانم و دلم فـــــــــــــرار...... تا یک هفته تمام بدنمون درد میکرد و راه نمیتونستیم بریم و کوچه های گوران اندکی آسود.... زمان گذشت و دیدیم که ای بابا جهانی در چنین جهلی چون تبر زدن ما نفس نفس میزنه...توت خشکی مزد است و ابزاردیانت و مقدسات مخلوط با عقاید عوام و خرافه و شعارهای ملی همان ابزار ماشالا ماشالا و نتیجه و قدرت و ثروت و آسایش از برای خاصان دور اندیشی چون مشتی آقا که گوشش خوب صدا رو میشنید و لم داده بود و خودی دیگر بر ما القا میکرد.... بیصصحاب بمانه چاه جهل از چاه نفت د ویشتر پول میانش دَرَ......بشکن جانانه یی زدم که خدای را شکر چندان هم خر نبودیم نه به اندازه خریت خیلی ها...... از آنروز به بعد هرکس میگفت حامووووت جان تویی قربان گردوم و تصدقات مایی خیک میبست چونان چهارپای مسمال خورده جفت زنان رم میکُردُم......... یاحق.........

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

 


.
.(بر گرفته از خاطرات عموی عزیزم)
.گرگ و میش صبح در دره طالقان بود و بارش شدید برف کم کم دیده میشد...دو شبانه روز بود که برف مردانه میزد و میزد و میزد........ ریزش بی امان برف خشک که انگار از منبعی لایتناهی فرو میریخت و پایانی نداشت و تا ابدیت میخواست بباره و ادامه پیدا کنه..
.مسافر غریبه ایستاده بود و از اون بالا به روستایی نگاه میکرد که عملا در زیر برف مدفون شده بود.... لحاف کلفسفید برفی روی بامهای گِلی کشیده شده بود و دود اجاقها در اندکی ارتفاعی بالای خانه ها منجمد شده بود و نای حرکت نداشت....از شب قبل تا صبح اندک روشن بی آفتاب فقط صدای پاروی بامها به گوش میرسید که پنج شش بار در شب گذشته توسط جوانهای خانه ها پارو میشد تا سقف از سنگینی آوار نشه.....این اولین سالی بود که غریبه اینها رو میدید.... غریبه یی که تا کمر زیر برف بود ولی محکم وایستاده بود.....کوچه ها دیگه از برف پر شده بودند و عملا دیگه کوچه یی وجود نداشت....غریبه به دوتا جوان نگاه میکرد که روی پشت بامی که دیگه همسطح با کوچه پر برف بود بر سر تپه کردن برفها به سمت خانه ی دیگری جر و بحث میکردند....
._صغیر چِب ورفانَ مایی بِومی سر اَلَک بُدای؟؟؟
_ غلط کُردی دیشو اون وله کینه برارت خودتانی بومی ورفانه اینجه بُنه کُردیه... از دیشو هرچی ورف دَبَ عِوهاااا اون سر جیر کُردُم....
_تو غلط کُردی.... چب ور ور مینی این ورفی دل لحم دَرَ...
_اصلا کی بَتُی یه شمایی بومی سر دَرَ؟؟....شمایی بیصصحاب بُمانده نکاس پسایی تره...اینجه کوچه یی سر هستَ
.
.غریبه به برف عادت داشت ولی مشغول عادت به این مکان جدیدش بود.... نزدیک ظهر شده بود و برف بر برف تازیانه میزد...... چندتا جوان جمع شده بودند تا مجرای تونلی که از زیر برف برای رفت و آمد داخل کوچه حفر کرده بودند رو گشاد کنند....درب خانه ها زیر برف مانده بود و چندتا پله برفی میخورد تا بیایند بیرون.... در زیر این پوسته یخی زندگی بود
.کرسی های گرم روی تنور داغ و دیگ های داغ بایره یوان آش و شب چرس هایی که بچه ها رو به ذوق اون بیدار نگه میداشت تا خوابشون نبره و بروند برف پایین کنند.... خنده و گریه و نالش و سرفه و شب نشینی و گاهی هم مرگ پیرمرد ها و پیر زن های فرتوت .....
.صدای نعره گاوهای باردار و شیری که در سطل دوشیده میشد و بخارش فضا رو پر میکرد...صدای قدقد مرغهایی که فشار مثبتی به خودشون داده بودند و تخم مرغی تو آخُر الاغ و گاو ها جا گذاشته بودند........غریبه شاهد بود...غریبه یی که خیلی عزیز بود
.اون روز چند تا جوانهای ده خیلی آروم و بی سر و صدا جلوی درب خونه آداش میرزا مشغول کندن تنوری داخل برف بودند... از دیوار صدا در میومد ولی از این جوانها هیچ......و این سکوت نشان یک خرابکاری خرکی بود.... میگفتند مرض یا دله درد دلیل این کارها بود.... هرچه سکوت بیشتر میزان خرکی بودنش بیشتر....بعد از چال کندن تنور جلوی خانه میرزا یه تیکه برف بریدند و روی چال گذاشتند و پشت تنه قطور درخت گردو کمین کردند که میرزا وقتی برای نماز ظهر بیرون میاد که بره مسجد بیوفته داخل تله و یک دل سیر بخندند......
.درخت های خشک شده هم منتظر بودند که میرزا بیاد و بیوفته و بخندند
.یه مدت گذشت و درب خونه آداش میرزا باز شد و بچه ها که از کمین کردن یخ زده بودند از سر شوقی بی وصف خنده رو شروع کرده بودند....آداش که با ننه معرفت دعواش شده بود با خودش قرقر میکرد و با اون قد دراز و پاهای پرانتزی و سه تا داغانه کت که روهم پوشیده بود و کلاه نمدی سیاه که همیشه یک ور رو سرش بود اومد بیرون و اومد و اومد و اومد و مثل چرخ گاری که تو چاله میوفته یه پاش داخل تنور افتاد و تا کمر رفت تو برف و کلاهش که از سر کچلش پرت شده بود زیبایی صحنه رو چند برابر کرد.....
.انگار عمو لخت شده بود.....جوانها مثل فشنگ قهقه زنان در رفتند و سوژه خنده یه هفته درست شده بود
.آداش هنوز نیوفتاده فحش خار و مادر رو شروع کرده بود و نفرین های آبداری میکرد که عرش خدا میلرزید و انصافا ملایکه یی خنده دی درومی ....
.
.سالها پشت هم از اون روز میگذشت و هر سال برف کمتر میشد و خنده و شادی و دل خوش نایاب تر.....خنده ها از ته دل دیگه نبود و فقط روی لب آدمها گذری میکرد.... زمستانها بهار شد و مرگها بیش از تولد .... دیگه فاصله ها یک کوچه نبود و سفره ها هم همه یکرنگ نبود.......جهان به سمت سفره های رنگینتر و طعام بی مزه تر و آسایش بیشتر و تغییر تعاریف پیش میرفت...برف سنگین دیگه نمیومد چون دیگه زندگی وجود نداشت که بخواد مدفونش کنه و روزگار وظیفه برف رو به خاک واگذار کرد. 
.غریبه از جنگل های روسیه اومده بود و سیمهایی رو نگه میداشت که پرنده ها روش بشینن و از وقتی اومد خیلی چیز ها رفت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

 


.
.یادم میاد که مایی نازنین ننه همیشه به ما میگفت : 
***** از من به شما نِصیحت تا میتانین مکه نِشین....هرکی بشی و بیومی خُراب گِردی.....هر پُدَسسوخته گِری دی بلد نَبَ یادگیت....نیمیدانوم این بِشی یَنو بیو می یَن چی اوشانه یاد میدیه عوض اینکه ساق گردُن گندتر میبون..... اندی هستَ بَگَن ما عسه ارباب گِردی یِ یم و عرض اندام مینُن بیا و ببین که اِچّین کن و اَچّان کن و اربابانی جور فُرمان میدی یَن و دست به خیک وامی یَستَن و قُرتشانه باد مینگنُن بعلی بعلی.... چُ بلا بکوشت میگَردُن خدا دانه فقط مکه نِشین..... همینجه خدا پیغمبری سر دباشین و همان کمر بِزی یَتانه بخوانین وسستانه...... فلان قَدَر خرج و مُخارَج دی نیمینین و زندگی یَتانه بَرِسسین......*****
.
.آره ..خنده میکُردیم که ننه جان این گَپان چیه میزنی؟؟؟البته منظورش افراد خاصی بود که معلوم الحال بودند و به کنایه و طنز به در میگفت که دیوار بشنوه ...... کاری که همه طالقانیان درش استادن.... smile emoticon
.
.زمان گذشت... سرو کله ما که به سنگ نخورد اما تا دلتان بخواهد از چپ و راست و چهار جهت اصلی به علاوه جر و جیر رو دی اضافه کن میگرده شش جهت سنگ تجربه بر فرق سر ما فرود آمد که خنده میکُردی هاااااا؟؟؟؟
.
.عیسه اون تُــــکِت دَبَست گِردی؟؟؟ و فی الحال در پی آب طلای بیست و چهار عیار میگردم که سخنان قصار ننه رو با نستعلیق شکسته درویش خانی بدهم بنویسند و در قابی تذهیبی و اعلی بر دیوار اوزان کنـــــــــــم ......
.
.اما واقعا چرا؟؟؟
.البته این نصیحت در مقام طنز بود و بزرگ گویی خاصیت طنز....اما تجربه بر من ثابت کرد که منهای افراد پاک سرشت و نیک نهاد جمع قلیل دیگری بیش از آنکه این سفر روحانی نوشدارویشان گرده زهر ممات نفسشان میبو و از آبیجار خودساختگی به دمه جار خود باختگی میکوعون........ صاحبان فضیلت و کرامت هستند که بر دبیرستان زانو اقرب من حبل الورید بر رب البت میخوانند و مدعیان بوق و کرنا مینُن که ما لبیک و لک لبیک بخوانستیم بر بیت..........
.و این توهم استغنایی اوشانه مریض مینه و گُمان مینُن هرچی مینُن خیر است و همه چی یِ ی دل دَرُن و خودشانه محق میدانُن و فعلشانه از سر تقدس این د بعد فضیلت......
.یک ماه و دو ماهی میگذره و اون تیش شان میکوعه و وِمیگردُن سر خانه اول و با این تفاوت که این د بعد پدسسوخته گری در لوای تقدس اجتماعی نام حاجی آسانتر و بُران تر میبو.......خودشانه جزو بزرگان میورون و بیا و ببین چطو باد مینگنُن قرتشانی سر و خاک رو دِمینُن آدمیتی سر......
.خب مایی ننه راست میگو جنبه نداری نَشو.... پی جان بِشی یَن با پی نام و نان بِشی یَن خیلی توفیر مینه.... 
.اگر تی یِ ی سودای سر جَراهی دَرَ که گو خوشا به حالت.... اگر سودای بالا تی یِ سر دنباشه دی گو از رسن دیانت چاهی دل جیر میکوعی و فقط خدا تی یِ ی فُریاد بَرَسسه...... 
.از قِدیم بَتُن بی نُمازی روزه خری کینی گوزه............ و این قشنگه ضرب المثل بر همه اخلاقیات بی نیت و نمادین وارد است....................................
.
.استشهاد از ابیات حضرت مولانا:
.حج زیارت کردن خانه بود...... حج رب البت مردانه بود
.زانکه از قران بسی گمره شدند....زان رسن قومی درون چه شدند
.مر رسن را نیست جرمی ای عنود..... گر تورا سودای سر بالا نبود....... یاحق....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری



.
.( تقدیم به همه پدران این سرزمین با گویشی اصیل)
.
.یال بی یِ یم.... برارمی همرا هر شِو دَهوا دَبَ که مَثَل کی امشو میخوا آقایی بغل باخوسّه.....برقان خاموش میگردی و آقام خسته و دَشَرُست دوشوکشه پهن میکُرد و ما دی مسابقه مینگتیم کی زودتر میشو خودُشَ آقای بغل دیم جا مینه و اویی وَرخُسب میگرده.......
.ما اویی دست و پری میان وَقَلت میخوردیم و لگه و مشت و هرچی پَرپَتی بَگِی در میوردیم تا کی برنده گرده و شانس اگه میزی یک کدامانمان خسته میگردی و اویی که صبر و جان سرپشتیش ویشتر بَ آقایی بغل میخُت......
.
.اینان به کُنار
.حقیقتا آقایی پری دیم یَک چی دیگره.... اِچینی گو شیری ور باخُتی..... یک کوه انگار تی یِ ی پشت دَره..... قوی و محکم و اُسکُت........دستانش مردانه و پنجانش انگار تی یِ ی همرا گَپ میزی...... خجیر خودَمَ اویی بغلی دل جا میکُردُم و اچینی جوجک لانی میان..... 
.
.وقتی آقامی پنجه از زیر پیرهن مونی خیکی سر دَبَ اویی انگشتانی همرا وازی میکُردوم.... هر انگشت خُدُشیب یک شخصیت داشت...... یکی مهربان بَ یکی پدر بَ یکی رییس بَ یکی یال و یکی مار......
.آقامی دست خیکمی سر دَبَ
.همانطور خیالات بچه گانه قبل از باختن میکُردُم که مَثَل چطو بایره کیش تفنگمی سر نرمه دِپیچُم گو بیصصحاب در نَشو..... یا کی گَت میگردُم و آقایی جور دیمانمو کف صابون دِمیپاچم که تیغی همرا ریشانو بزنم..... 
.آقایی دست گو خیکمی سر دَبَ نم نمک گرم گردی بَ و انگار خُدُمی اعضایه نه آقایی دست......
.آقا بگُتیه از اون کتانیان تورو هامیروم که بیخش از اون قنبل چیان دَرَ و میشُم وتازه کتانی همرا توف وازی مینُم و همه مونی پوجارانَ نگا دَرُن و حتما اون کتانیانی همرا میشا تند تر بدو بدو کُردُن.....
.اما آقا گو خُدُشی پِوجارن داغانه..............یقین یالانی پوجاران ارزانه .... بزرگانی پوجار اگه داغان و بِوسُت باشه شایدا عیب نیه..... مُن دی اگه گت گردُم حتما نیمیتانوم همُش تازه پوجار پام دباشه...... 
.این فکر و خیالانی دل اقا دیگه باخُتی بَ..... یهو دستشه خیکمی سر دَ میگیت و اون پر میخُت.... چی میگردی آقا تا صُحب یک پر باخوسسه و اویی پیله یی میان دباشم؟؟؟.....
.همینکه دستشه میگیت یهو خیکم خنک میگردی و پنجانشی جایی سر یخ میکُرد.... آقا خیلی دستانش گرم بَ.... میومی یَم مثل اویی ادا رو دروروم امبا اویی دستان خیکی سر کجا و مُنی کیشکه دستان کجا..... ؟؟؟ چند لحظه به خیکمی خُنُکی توجه میکُردُم و از اَسسر پوجارانی فکر و خیالی سر میخُتُم...گَت گو گِردی یَم یاد گیتُم که همه میگوعن دستتان بر سر ما باشَ یا سایه تان مایی سر باشَ... هیچ غول مُنی جور نیمیگو دستت مایی خیکی سر دباشَ...... امبا خداییش مرد میخوا گو سرش خیکشی سر نباشه....
آقایی نازنین دستان مایی سر بَ و مایی سرِ هنوزم که هنوزه خیکی سر.....
.
. با آرزوی سلامتی برای پدرم و همه پدران و بخشش و رحمت و مغفرت بر همه پدران سفر کرده..... .یاحق....حامد نجاری

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

.(اسامی تغییر داده شده) .عمو تقی از مکه اومده بود و ما و یک گوران در خانه اش جمع شده بودیم.... همهمه و سر و صدا بود و صدای سلام و صلوات و بوی اسفند و الرگ و بیصّحاب شکمبه گوسفند های قربانی که در حیاط چهل و پنج نفر بلکم بیشتر مشغول ذبح و پوست کندن بودند..... .عمو تقی که همینجوری صورت استخوانی و بینی خمیده و قد درازش کاریزمای خنده بود کچل کرده بود و رنگ صورتش سبزه تر شده بود ....یک عرق گیر سفید هم رو سرش گذاشته بود و سوژه جدید و نابی شده بود برای مسخره بازی جوانهای جمع. .عمو در صدر مجلس با کرامت نشسته بود و مشغول خطبه و سفر نامه خوانی بود....... از لحظه یی که درب خانه رو در طالقان کلید کرده بود داشت تعریف میکرد تا فرودگاه رفتن و طیاره سوار شدن و منهای دست به آب رفتن ها چیزی از قلم نمی انداخت..... چنان نقالی میکرد که گویی شاهنامه خوانی نبرد اسطوره یی رستم و سهراب بود . .زن عمو هم در سمت دیگر مجلس بساط کرده بود . . .من و صغیر اسماعیل هم اونجا نشسته بودیم و خداییش اون مجلس بهشت برین بود و سوژه برای مسخره بازی و خندیدن به وفور در دسترس...... .صغیر درامد گفت میدانی همه طالقانیان وقتی میشون مکه و برمیگردن چی میگن؟؟؟؟ گفتم نه چی میگن؟؟؟.............. گفت بعد از دو ساعت خاطره تعریف کردن میگن : *** تا خودت نِشی اونجه و خودت نِینی حالی یَت نیمیگرده تورَ چی میگوعَم***...... خب اگه حالی یمان نیمیگرده غلط مینی اندی چنه میزنی....اینو که گفت بیصصحاب مُنی قهقه درومی و الحق که گل گفت و در زیر نگاه غضبناک بزرگان مجلس خنده ام قویتر شد و به یک بدبختی خودمو جمع و جور کردم.... .تازه به خودم مسلط شده بودم که صغیر اسماعیل یواش گفت حالا میدانی زنکان وقتی میشون مکه و وِمیگردون چی میگن؟؟؟؟..... گفتم صغیر میتانی امروز مایی آبرو رو ببری؟؟؟.... .نه خداییش میدانی؟؟؟ .چی میگن؟؟...................... میگن : خاخور جان خدا به سر شاهده همین بِشی یَم نِودانی بیخ یادت کتی یَم.... .دیگه جایز نبود در مجلس بشینم و بلند شدم و رفتم حیاط و یک دل سیر خندیدم..انصافا گل گفت.... من نمیدونم این داستان نودان چیه که طالقانی زنکان وقتی میشون اون بیخ یاد علیلان و ذلیلان و حاجتمندان میکوعون.....اساسا اینهمه اماکن متبرکه در مکه مکرمه وجود داره...حالا چه حکمتی داره که این نودانی بیخ رو گیر بُدانه الله اعلم..... اون روز رویایی به اینجا ختم نشد..... مجلس خلوت شده بود و اسماعیل صغیر رفت کنار عمو تقی بشینه که سر کارش بذاره.... .خوبی عمو جان؟؟.... مارو دی دعا کُردی؟؟؟ میگن مکه اصلا یک چیز دیگره... راست میگَن ؟؟...خب چه فرق داره با خراسان بِشی یَن ؟؟؟؟ یتیم میخواست عمو رو مجبور کنه که اون جمله معروف مردان طالقانی رو بگه و خلاصه موفق شد و عمو گفت : اسماعیل جان هرچی مُن تورَ بَگَم حالی یَت نیمیگرده گو..... تا خودُت نِشی . .اسماعیل موفق شد .اسماعیل : میدانُم عمو جان میدانُم... خراسان زیاد بِشی یَمه .عمو: خراسان ؟؟؟ مکه رَ با خراسان یکی کُردی؟؟؟... باید بِشی رووو... .اسماعیل: میدانُم عمو.... میدانُم.... .عمو: چی میدانی؟؟ چی رَ میدانی؟؟/... تو نِشی یِ ی چی رَ میدانی؟؟؟ چب واتوره میگوی؟؟؟ .اسماعیل : میدانُم عمو... درسته نِشی یَمه ولی میدانُم.... .منکه سرم پایین بود و از خنده سیاه شده بودم... عمو که خسته شده بود سر کچلش رو خاروند و رو به حضار باقیمانده گفت : جُوانُن...خام ن...... هرچی بَگو....هرچی بَگو... جوانی سر در نیمیشو..... اِچینی خِری وِری یاسین......اشاره به اسماعیل کرد و گفت : بیااااا.... این مثلا عاقَلشانه... خِری وِری یاسین..... .اسماعیل : دست شما درد نکنه عمو.... حالا دیگه ما خر گِردی یِ یم..................... فقط از مجلس بیرون اومدم و در ریسه های قهقه گاهی دزدکی نفسی جهت حفظ حیات میکشیدم............................... شاد باشید.....:))


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری
 


.
.صبح یک روز گرم و دلچسب تابستانی بود
.در ایوان بر سر سفره صبحانه نشسته بودیم و در شمیم عطر صبح طالقان با انگشتان نحیف کودکانه ام مشغول جدا کردن سرشیر علیه العنه از لیوان شیر زرد رنگ محلی بودم
.صبح بود و زندگی با تمام قدرت در همه چیز حلول تازه یی یافته بود و صدا و هیاهو از چرنده و پرنده و خزنده و حیوان و رهگذران در کوچه بام ها شنیده میشد.
.صدای فریاد گنجشک هایی که گروهی در درختان حیاط پر میکشیدند و خروس های محله پایین و عر عر الاغهای نگون بختی که در طویله مانده بودند و صحرا نرفته بودند و اردکهایی که در کوچه ول بودند و آماده میشدند تا پایان روز دمار از روزگارشان در بیاورم...
.نوک انگشتانم از جدا کردن سر شیر داغ سرخ شده بود و به ثانیه نکشیده دوباره بر روی لیوان سر شیر میبست و این تقلا و جان کندن هر روز صبح بر سر سفره صبحانه بود....
.درب خانه به صدا درامد و صدای آشنای باز و بسته شدن لولای چوبی در.....
.حااااااامد...حااااااااااامد....حاااااااااامد
.رفیقم بود... شله کینه علیرضا.....فریاد میزد و معلوم بود که حامل خبر خاص و مهمی هست....
.در سایه افاضات و دعای خیر اهل سفره که ای کُفت کاریه حاااااامد و یتیم بماند صغیر شله کین نیمیتانه شُلوارشو جرکشه ببین چطو درو از پاشنه دروردیه رفتم و درب رو باز کردم....
.با چشمانی درشت و حیرت زده ایستاده بود و زیر تیغ آفتاب دماغش که تا روی لبش پایین اومده بود برق میزد و منو یاد سرشیر منزجر کننده یی انداخت که ساعتی در حال کالنجار رفتن باهاش بودم
.چونان همیشه شلواری که شل و پایین افتاده بود و پاچه هایی که روی دمپایی خاکی قرمز رنگ بلا پاره پوره اون دوران که با کاموا دوخته شده بود مندرس و خسته افتاده بود....
.یه چوب دستی حکاکی شده بید در دستش بود و بیش از اونکه با دو مثقال زبانش حرف بزنه با نیم متر چوب حرف میزد....
.نه سلامی نه علیکی...........بدو بدو بریم؟؟؟؟
کجا؟
.بدو بریم یه قاطر گنده زیر درخت توت شکمش باد کرده و مرده....
.قاطر باد کرده؟؟؟
.آره مثه بادکنک شاید بترکه.... بدو بریم....
.از ذوق و حیرت دیدن این پدیده نادر نفهمیدم که چطور داخل خانه دویدم و لباس پوشیدم و با گوش هایی کرشده از شنیدن کجا میری و نرو بیرون و چی شده مگر و مگه من با تو نیستم خودم رو داخل کوچه دیدم که پشت علی شله کین داشتم میدویدم.....
.علی شله کین داشت میدوید و شلوار راه رضای خدا همیشه پایین افتاده ش پایینتر میومد و سر پیچها که سرعت پایین میومد فرصت پیدا میکرد که با دستی که چوب نداشت بالا بکشدش...
.کون مبارکش همیشه دیار بود.....چون شلوارش خیلی پایین اومده بود با تعجب به دو رنگ بودن پوستش نگاه میکردم.... همانند دخترکان اروپایی که بیکینی میپوشند و زیر آفتاب سواحل آرزو برنزه میکنند و پوست زیر بیکینی سفید میمونه..... از بس شلوارش همیشه پایین بود کلا نیمکره شمالی نشیمن گاهش آفتاب خورده و سیاه بود....
.پس از طی مسافتی در لوای رهبری علی شله کین نفس زنان بر سر جسد قاطر رسیدیم.....جمعیتی به دور جسد جمع شده بودند و چند نفر مشغول باز کردن پالان قاطر نگون بخت بودند.......حیوان زبان بسته چنان شکمش باد کرده بود که حضار ترس ترکیدنش داشتند...
.داستان از این قرار بود که قاطر از روستای مجاور رم میکنه و وارد ده میشود و دم غروب بچه های میرزا فلانی پیدایش میکنند و چند نفری به قدری از حیوان سواری و یورتمه میگیرند که به دلیلی موهوم حیوان شکمش باد میکنه و میمیره..... چند پیر مرد تایید میکردند که اگه قاطر بیش از حد بدو بدو کنه باد میکنه....
.به جسد قاطر نگاه میکردم که مگس و گشگ ها دورش جمع شده بودند و رو به فساد بود...چند نفر هم داشتند زمین رو میکندند که دفنش کنند و بو نگیره....
.پس از پایان خاکسپاری صحنه رو ترک گفتیم ... علی شله کین میگفت شاید اینکه همه به ما میگن ندو ندو به خاطر این باشه که ما هم باد میکنیم و میمیریم..... و تا چند روز لذت دویدن بر ما حرام شد.......
.از ان ماجرا سالیان سال گذشت............
.دوران عوض شد و آن احوالات و حالات و روح و جسم طالقان و طالقانی و زمین و زمان با مرگ غیر ملموس نسل قدیم که روزگار زیرکانه تحمیل میکرد به زیر خاک رفت......
.دوران کودکی تمام شد و شناخت پیرامون و قوه عاقله بر جای لذت و شعف و خیال نشست....دیگر اشیا و ابر و درخت و خاک در خلوتمان موجودات جاندار و ناظر و خموشی نبودند که مهربانانه یا غضب ناک مینگریستند و گاهی در خلوت با آنها صحبت میکردم..... ابر زیبا بخار آب نشده بود.... کوه های پر صلابت و پدرانه هنوز پوسته های برآمده از زمین و مرکب از عناصر نشده بود.... 
.
.سالیان سال گذشت و روزی برای بردن نذری به کارگران ساختمانی یکی از اقوام که در حال ساختمان سازی بود رفتم.... با حیرتی وهم آلود دیدم که کارگرانی که مشغول حیاط سازی بودند تکه های بزرگ استخوانهایی پوسیده را از زیر خاک بیرون میاوردند و یکی میگفت استخوان الاغ است و دیگری میگفت استخوان گاو است و فقط من میدانستم این استخوانها متعلق به همان باد دکتیه قاطر دوران کودکی ام هست که زیر نگاهم دفن شده بود......
.گویی استخوانها با من سخن میگفتند که آن روز یادت هست؟؟ من عمر تو هستم که پوسیده.... من دورانی هستم که رفت... من بوی خاکی هستم که دیگر نیست... من صبح کودکی ام.... من طنین صدای پیرمردان در خاک رفته یی هستم که آن روز میگفتند قاطر رو خیلی بدوآنستون.......... من دوران رفته ام... دوران بی بازگشت.... گویی آن استخوان در زیر آفتاب امروز غریب بود.... تمنا میکرد که دفنم کنید.... من برای این دوران نیستم.... اینجا فقط نامش طالقان است..... دفنم کنید بر خاطرات و کودکی شیرین دیروز................................ حامد نجاری..........

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری


.
.اول از همه سلام و عرض ادب دارم خدمت همه شما همشهریان و خوانندگان عزیز و بزرگوار
.
.امروز چنان شرمنده و شرمسار شدم که برای التیام و به رسم ادب این پست رو نوشتم تا از تک تک شما مهربانان عذر خواهی کنم... باشد که عذر خواهی این کمتر را به بحر جود و کرم خود ببخشایید...
.
.امروز برای اولین بار از تاریخ شروع به کار وبلاگ نظرات شما عزیزان را که در ذیل پست های مختلف مرقوم فرموده بودید مطالعه کردم..... حقیقت آن است که این وبلاگ توسط دوست عزیزم راه اندازی شده تا این نوشتارهای نوستالوژیک به صورت مجموعه یی منسجم دراید و موجبات فرح و شادی همشهریان طالقانی را در حد بضاعت و توانمان فراهم آورد..... اینجانب نه توان و نه علم وبلاگ گردانی را ندارم و ساختار و امور فنی وبلاگ بر گردن آن دوست عزیز میباشد که نوشتار ها را جمع آوری و در وبلاگ به اشتراک میگذارد.....
.
.امروز حجم زیادی از نظرات شما را مطالعه کردم... بسیاری از شما این حقیر را مورد لطف و موهبت خود قرار داده بودید که همینجا من هم از شما تشکر و قدر دانی میکنم و امیدوارم عذر خواهی من رو بر جود و کرم وجود پاکتان ببخشایید..... تعاریف و بنده نوازی شما جد و جهد من را افزون تر از دیروز کرد و امیدوارم که بتوانم لایق این بزرگواری و لطف شما باشم..... تورو خدا بر من ببخشایید اگر که نتوانستم به موقع پاسخ تعدادی از دوستان را که سوالاتی مطرح کرده بودند را بدهم.... شرمسارم...
.بسیاری دیگر از خوانندگان با نقادی های ناصحانه و مشفقانه بنده را راهنمایی کردند از همه این عزیزان هم ممنون و متشکرم که آنچه سخن عقل است مستعد نقد است و نعمت نقد را از سر مهربانی بر من عرضه داشتند.....
.
.در آخر از همه شما مهربانان میخواهم که مارا در جهت غنای بیشتر این وبلاگ یاری بفرمایید ... مسموعات و خاطرات خودتان را یا با گویش طالقانی یا غیر طالقانی با ذکر نام و نام روستا ارسال بفرمایید تا با برگردان به گویش طالقانی و البته با حفظ نام شما در وبلاگ به اشتراک گذاشته شود.... داستانها و خاطرات محلی یکی از قیود اصلی فرهنگ هر مدنیتی ست .... تمام تلاش ما حفظ این فرهنگ و گویش زیبا ست و جلوگیری از اضمحلال آن وامی بر گردن همه ما و بهترین و قدرتمند ترین شیوه برای کسب این مطلوب قدرت طنز است..... یک بار دیگر از همه شما عذر خواهی میکنم و امیدوارم با مهر و بخشش خودتون عرق شرم از جبین این کمتر بزدایید.......................................... دوستدار شما حامد نجاری.............


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

از مجموعه خاطرات مایی ننه و گت ننه ...
.
. مادرم تعریف میکرد من بچه بودم و هفت یا هشت سالم بَ و ننه مایی خانه دَبَ ....
.یه روز مُنَ بَگُت دتر جان بشو ننه ییب یه مُهری قایِده نان بیور.....
خب من هم بچه بودم و نمیدونستم منظورش اینه که برو مقدار کمی نان بیور.... با خودم فکر کردم که چطو بَشُم یه مُهری قایده نان بیوروم که ننه شاکی نگرده... اگه ویشتر بیوروم گو داد و قال مینه اگه کمتر بیوروم دی میخوا قُرقُر کنه که یک کار نیمیشا شمارَ بُدا.....
.
.خلاصه بِشی یَم سجاده یی سر و یه مهر ویتوم و بَبَردوم اوره بَنگَتُم نانی سر و خجیر اورو شابلون کُردُم و بَربیدُم و خوشحال و خندان از اینکه کار رو ساق و سالم انجام بُدامَ بِشی یَم ننه یی پیش و بَتوم بفرما ننه.... این دی یه مهری قایده نان...... 
.
.ننه یه نگاه به من بُندا یه نگاه به نان بُندا یه نگاه به آسمان که خدایا آدُمی عاقبت و خیر.....
.خاکان سرت اینو بَنگَن دُتَرِتی کوره چُشمانی سر.... صغیر جواننمرد مگه قحطی بیومیه بِشی یِ ی اِندی یَک نان بیوردی..... مگه گُدا سری میخوا بِدی یِ ی؟؟؟؟ .... خلاصه شروع کرد داد و قال و من هم هاج و واج که از یه طرف چِب ننه منو فاش میدیه و چِب بقیه خنده دَ سیاه گِردی یَنَ........ :))))
.
.ضرب المثل دَکُن دترتی کوره چُشمانی سر به این معنا هست که ایشالا دختر دار بشی و دخترت کور باشه و اینو بدهی به دخترت و چون کور هست نتونه بی ارزشی اون رو ببینه....... :))
....................................شاد و خرم باشید.....

نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری

 

 .... . .اول از همه سُلام عرض مینوم خدمت همه نازنینه همشهریانم... دلم خیلی شماییب تُنگ هایتی بَ...شاد و سلامت باشید... (اسامی در این نوشته تغییر داده شده) . قِدیمان بَ... ننه جانمی همرا سَکّویی سر بَنِشتی بی یِ یم.... یگهو زن عمو بتول بیومی و سُلام علیک و شروع کُرد نالُش کُردُن که یک ماهه یالان نیومی یَنَ طالقان... .ننه : این هفته دو روز تعطیله شایدا بیان... .بتول: نه بابام... .فُرهاد گو کاری سر دَرَ و گور به گوران مرخصی ها نیمیدی یَنُش .سِعید دی گو نوه دار گِردیه و نوه شانی سر و کین دَرُن .لیلا دی گو عیبوره مادیان.... نیمیدانوم بِشیه سردی سر (نردبان)چُ کُنَ بَکِتیه پاش پیت باخُردیه گَچ کُردی یَنَ.. .صِغیر نیعمت دی گو بِشیه شمال زمین بَخَرستیه نیمیدانُم چُ خاک سر کنه ... مردک کلاه بردار درومیه نیمیا محضر خانه... چند نفر دَ همان زیمینَ بروتیه و میشو دادِگاه و گوساله باربین ماه حالا آیا بتانه پولَشَ هاگیره یا نه..... یِتیمَ هرچی بَتیم آخه میخوا بِشی اونجه چُ خاک سر کنی گوش نیگیت... آخه غریب جا تی یِ ی روند اونجه یه ؟؟ آقا ننه تی خاکَ میخوا اونجه بَبَری حالی یَش نگردی.... عیسه بدو تا جانت درایه.... خُدمانی طالقانَ وُل کُردیه بشیه اون اُزارک کُف یَکون دَره..... .عِلی دی خانُش آبادان ما رو ویانه مینه و یَک دِی میزنه میشو ورکَش زُن مارشی خانه... آیا بیا آیا نیا.... . .اینهمه زحمت بَکَش یال گت کن این میگرده مایی روزگار.... مُن بُمانستی یَم و این غوله مردک(شوهرش) یا میخوا خیکش دَکُنی صداش در نیا یا تخته بَشورد شانانشه میخوا بمالی نیمیدانوم دُگتر بتیه آرتوگوز آرتوروز نیمیدانُم چه بلا بیتیه وَل گِردیه...... . .ننه م سرشو جیر انگت و شروع کُرد خنده ...... :))) .بتول: ای کُفت کاری چِب خنده مینی؟؟؟ .........((( فضای بحث وارد شوخی شد))) . .ننه م : خدا رحمت کنه شو پی یَرَمَ ..... همیشه میگُت : ** بلبل هفت تا تخم مینه شُش تاش میگردون پَرچین قیزقیزُک (نوعی پرنده کوچک و بد صدا که داخل بوته ها خانه میکنه و صداش مثل لولای درب روغن نخورده میمونه)..... یَک دااااانُش میگرده بـــــــــــــــلبـــــــــــــــل...... :)))..... تیلان سرت گو پنج تا بُزاسسی و همُش دی پرچین قیزقیزُک ....:)) . .بتول با خنده : خدا نکشتت عجب حرفی بِزی یِ ی :))))) . .این ضرب المثل خیلی قشنگه .... بیشتر در مواقعی بکار میره که فردی هنر و شایستگی خاصی داره و فرزندان هیچ بویی از آن شان و منزلت نبرده اند یا یک نفر از چند فرزند بر راه پدر رفته اند............ شاد باشید.... :)) 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری


.
. جاتان خالی چند روز پیش طالقان دِبی یَم.. 
.نُمازی سر آسمان غضب کُرد و رگبار بیگیت.... شوش میکشی که شیروانیان و نِودانانی فُریاد درومی... بعد از نیم ساعت عرض اَندام کُردُن و اِهِن و تُلُپ آرام گِردی و نم نم باران میزی.. هوا دی تاریک گردی بَ و بَتُم بَشوم دهی میان یه طِو بِدی یَم و از طالقانی آب و هوا لذت ببرم...
.دست چو رو دست گیتُم و راه کِتی یَم... بَتُم پشت محله دَ بَشُم و ناصری زِمینی سر جیر شُم دهی میان.....
.هیچ کس دَنِ بَ.... به قول یه خدا بیامرزی پاییز که میگرده شُلوارتو جیر کش کوچه دلان راه بَشو هیچ کس نیه تورو بِینه....
.نم نم باران بَ و سکوت و صدای خُدُمی راه بِشی یَن و دست چویی که زمین میزی یَم و شَپّاتی (سیلی) خاطرات ....
. خیر سرم مشغول ورق زدن خاطرات بی یَم و دِبی یَم حال میکُردُم که یَگهو بِدی یَم یه چی راهی سر خُتّیه.... هوا دی تاریک گِردی بَ و احتمال بُدام سگ باشه... بیصصحاب تنها دی بی یَم و همچین خِوف کُردُم.... پیش بِشی یَم بِدیَم بیصصحابی غرش درومی... شانس گند و گه ما همان موقع بیصصحاب چراغ کوچه که از دور یه سوسو دی میزی خاموش گِردی..... مارو میگی؟؟ انگار منو دَکُردُن قبری میان........ جامی سر خشک گِردی یَم..... خِوفم بیتی بَ و سگ بیصصحاب دی غرش میکُرد و انگار منو میگُت اگه یه قدم پیش بَنگَنی مُن بُدانُم و تِوووو......
.
. اورو بَتُم ببری....ببری...ببری..... غرش کُرد.... بَتُم بووور...بوووور...بوووررر....غرش کُرد.... بَتُم پلنگ ..پلنگ...غرش کُرد.... کُلاچ....کُلاچ....غرش کُرد.... خلاصه هرچی اسم سگ طالقانی میان بلد بی یَم اورو بَتُم و بیصصحاب انگار نه انگار و دا نیگیت...
.
.بِدی یَم اینطور نیمیگرده... چو رو زِمین بِزی یَم و داد بِزی یَم ای کُفت کارییییییییییی.... بیصصحاب دِیوس...بشو رد گَن... گنده گه.... از صدای خودم قوت بیتوم و پیش بِشی یِم.... جانُم و دلم تورو حالی نیه..... 
.
.بِدی یَم سگی چُشمان اشک دَکَت و بغض بیگیت و یه زوزه بَکِشی و سرشو جیر اُنگَت و بِشی......
.
.و در آنجا کشف و شهود کُردم که طالقانی لهجه چِندی قدرتمنده... سگ و سنگ و ماهر و گرگی میان دی نفوذ مینه...... 
. بعضی از آدُمان دی این حیوانی جور جانم و دلم و مهر و محبت حالی یَشان نیه..... حتما میخوا داد بَزَنی و زبان فحش و کَتَره فقط حالی یشانه.......... جاتان خالی یه بیست تا بایَره جِوز دی بعد از باران زمینی سر وِلوزه کُردیم و بجاش از ترس اون بیصصحابه سگ نصف جان بُدایم و بِشی یِم خانه.................................شاد باشید


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری


.
.پیرارسال همین موقان پاییز دیم بَ... باران بِزی بَ حسابی.... بَتُم بَشوم دَراگَلان خیر سرمان خلوت کنیم و یه مُدیتُیشن روحی کنیم....
.بِشی یَم و یه خلوته جا بوته دلان دَ گیروردُم و هوا دی غضب کُرد بَ و یه نمور باران دی میزی.... دارانی وَلگان دی رنگارنگ گِردی بَ و خلوته جا یه کُتُکی سر بَنِشتُمو عشق میکُردُم.... بیصصحاب هوا خیلی خُنُک بَ...گلاب به روتان کُشُم بیگیت و همین بیومی یَم قضای حاجت بجا بیوروم که یکی داد بِزی هوووووووی تو کی یِ ی؟؟
.شُلوارو جر کِشی یم و بِدی یَم عمو فُلانی یَ.... بَتُم منم حاموووت.... اینجه چه خاک سر مینی؟؟... خُب چی بَگَم اورَ؟؟ بَگَم نیاز به آرامش روحی دارم و این قُرتی وازیان که اوشانی سر در نیمیشو.... خلاصه سلام علیک و چِب زُن نیمیبری و کی بیومی یِ ی و آقا ننه ت بیومی یَن و کی میخوا بِشی و بن و بنکرات دروردُن و به زور سی تا گردو مایی نازنین تیشرتی سر دل بُدا که بَبَر خانه باخور.... جوزانو جیر کُردی بَ و اینانو ولوزه کُردی بَ و لحم و تیلی همرا دَکُرد نازنین ترکه تیشرتی سر که تازه چهل و پنج تُمُن بَخَرِستی بی یَم و دِیوث یَک هُزار تومُن دی مُنَ تخفیف نُدا بَ......
. خلاصه یه لگه دی مایی کینی بیخ بِزی و مارو دَر کُرد.... راه کِتی یَم که راهی سر زن عمو فلانی مارو بِدی..... پسرررررر.... خجالت بَکَش.. کی یِ ی جوزانو جیر کُردی؟؟ تو مگه حرام حلال حالی یَت نیه... بی یَل جوزانَ جیر کنن بعد بَشو وِلوزه..... حالا آیه و قَسّم که بُ خدا عمو فلانی بُدایَ.... خُب ایشالا جان گو راست میگوویی....... همین پشت محله رو جیرو می یَم که عمو فلانی که عینک ته استکانی همرا نیمیتانست پاشی بیخ رو بِینه از پنجاه متری مایی جوزانَ تیشرتی دل بِدی و داد بِزی صِغیر کُجه یی جوزانَ جیر کُردی؟؟ شما صِغیران نیمی یَلین دوتا جِوز مایی دارانی سر بُمانَ... کی یِ ی پسری؟؟؟ خلاصه به یه بدبختی آدرس بُدام که بُ خدا عمو فلانی اینانَ بُدایه... دست چویی همرا کم بمانستی بَ بَکوشه... زُبانی همرا گپ نیمیزی... دست چویی همرا گپ میزی..... خلاصه بِدی یَم حالی یَش نیمیگرده بَتُم اِندی داد بَزَن تا خسته گردی.... بی ادُبی نُباشَ... گه خوردُن درنگتُن مارَ.... حالا ما دی بدو بدو کُردیم که بِشیم زودتر خانه تا کل گوران مایی آبرو نِشیه... همین که بدو بدو میکُردم یه پیر زنک داد بِزی... وایَس..وایَس... کجه در میشی...؟؟؟.... مایی جِوزانَ جیر کُردی؟؟ آقا مایی یخه رَ دُماسّی که جِوزانَ نُشان بِدی.... یه مهندسی کُرد و خیالش آسوده گردی که اویی جِوزان نیه و دقیق بَگُت این جِوز کدام داری شین... بَتُم به پیر و به پیغمبر عمو فلانی اینانَ بُدایَ که ایشالا کَل گرده.... بیستا جِوزی واستان مایی آبرو رَ بَبَرد دهی میان.... 
.به یه بدبختی اویی دست دَ فُرار کُردُم و به یه مکافات بَرِسی یَم خانه......
.همین بیومی یَم حِیاطی دل اگه کارد مینگتی مُنی قُرتی بیخ خون در نی می یومی... بُرارم بَگُت کی یِ ی داری جِوزو جیر کُردی.............. مُن دی بَتُم فقط خفه گرد دهنتو هم گیر تا این گیلّاسی همرا تورو لاک نکُردُم.... شِوکی زن عموم مسجد د بیومی و بَگُت حامووت جان کی یِ ی داری جِوزو جیر کُردی؟؟؟ دیه مُنی بُرمه درومی یو جاتان خالی هرچی دعا فاتحه بلد بی یَم نثار روح اموات اون کک دَکَتیه تنبانه عمو فلانی کُردُم..... اینطور گِردی که آبرو بَنگَتیم و بیست تا کُچه جِوز بَبَردیم....منهای یک نازنین تیشرت که هنوز داغش مُنی دل دَرَ....چهل و پنج تو مُن دو سال پیش کمه پوله مگه؟؟؟ یَک هزار جِوز میتانستی بَخَری...... شاد باشید.......:))))))


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ توسط حامد نجاری
    

اسلایدر

دانلود فیلم